تبليغاتX
html> علیرضا و مهسا (شخصی)

علیرضا و مهسا (شخصی)


 این منم

 

 مثل تو ...

 

 مثل گلدانهایی که هر روز

 

 پشت پرده های حریر

 

 از ریشه های به خاک سپرده جوانه می گیرند

 

 و در کسالتی بیهوده

 

 بیهوده زرد می شوند !

 

 چه چیز را فراموش کرده ام

 

 چه چیز را اینجا به مضحک ترین ضربه های ساعت

 

 تکیه داده ام ؟!

 

 چه چیز را هنگامی که

 

 از پله ها پایین می رفت بدرقه کردم

 

 و با ناباوری گفتم خداحافظ

 

 نه اشتباه کردم !!!

 

 هنوز به من نگفته اید

 

 که نوزده پله به کجا ختم می شود ،

 

 لعنت به این خداحافظی نیمه راه

 

 و به این ریشه بستن بی موقع

 

 و به این عقوبت خفته در زبانی

 

 که مال من نیست ،

 

 من هر شب در کوچه ای قدم بر می دارم

 

 که قلب آن را عابران مرموز فاسد کرده اند ...

 

 من باید فراموش کنم

 

 من باید میان این همه امتداد

 

 آن نوزده پله صبور را برگردم

 

 و زیر صفر عاشق شوم !

 

 چه سطرهای بی حاصلی

 

 که در لحظه لحظه های آن به دخترانی بر خوردم

 

 که دستهای خالی شان را

 

 در آینه جوان می کردند

 

 و در عمق ظلمت

 

 برای خلوت همیشه بزرگ و شلوغشان

 

 شعرهای کوچک می خواندند ،

 

 از من مخواهید که فراموش کنم !

 

 من دارم ستارهای اکلیلی روی سنگ فرش خیابان را

 

 در کهکشانی می چینم

 

 که روی زمین ادامه می یابد

 

 و پشت پرده های حریر اتاقم

 

 حس می کنم که آهسته آهسته

 

 زندگی دارد ...

 

 در چشم عروسکان منتظر نارنجی می شود

 

 از من مخواهید که فراموش کنم !

+ نوشته شده درجمعه 14 دی1386 16:25 توسطعلیرضا مهسا |


 

خداحافظ

ازاینجا که خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تودیگه باید پس بگیرم

خداحافظ

دیگه میرم

اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

من میمیرم

دیگه میرم

**********************************

خداحافظ

دیگه رفتم

پایان ثانیه منم

خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

 

 

**********************************

 

 

دل میسوزه

ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده

خاکستر دو آتیشم

ریزه ریزه

دل میسوزه

خسته شدم

دلم گرفته این روزها غم لانه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

 

**********************************

دل بیا بریم

از عشق دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم

جز خدا

به کسی نگیم

*********************************

 

ابرهای پاییزیه دل گیر من

جوان ترها چهره پیر من

چشمای من بی خبرهای ساده

منتظرهایه دل به جاده داده

مردمکها تون به کجا زل زدن

باز مژههاتون به کجا گل زدن

کاشکی بدونی هنوزم

از اشتباه قبلی تون میسوزم

با این که هیچ کس نیومد پیش من

شب زده و چشمای درویش من

تنها نبودم حتا یک دقیقه

با تنهایی که بهترین رفیقه

*************************************

 

قهر نکن عشق من

قهر تو آتیشمه

من نمیخوام بسوزم وقتی دلت پیشمه

برای داشتنه تو

چه راه دوری رفتم

دلم میخواد بدونی راه و چه جوری رفتم

*************************************

 

تنها ترینم من

تنها نذار منو

تنها سفر نکن

سفر نکن

این دلشکسته

از یاد رفته را دیوانه تر نکن

چشمهای خیس من

این چشمه های غم

دیوونه تواند

*************************************

 

شبو روز پیش منی

تو هنوز پیش منی

تو هنوز تو سفره

دل در ویش منی

*************************************

 

اگه میخوای بری برو

از تو دوباره میگذرم

نگاه به گریه هام نکن

من از تو بی وفا ترم

همیشه بی گناه تویی

همیشه تقصیر منه

نگای بی وفای تو

همیشه تنه میزنه

میگذرم از گناه تو

ولی خدا نمیگذره

 

************************************

 

این دله من پره خون شد

ندیدی زندگیم حروم شد

واسه خواستنت         

واسه رفتنت

هنوز نگام به در موند و دلم داغون

 

***********************************

 

یه عمر ازگار که چشم به در دوختم

نموندی پیشم بازم تنها موندم

حالا با دلی خسته میگم

هنوز عاشقت هستم

یه عمر ازگار که چشم به در دوختم

نموندی پیشم رفتی و

باز هم تنها موندم

ولی خنجر زدی به قلبم

قلبمو با سکوت دوختم

 

*************************************

تو این روزها دلم خسته

همه درها به روم بسته

به جز درد و غم و گریه

همه چیزم ز دست رفته

منو گذاشتو رفت

اونیکه هستیم ز وجودش بود

دل غمگینو خاموشم

پر از شادی ز عشقش بود

 

***********************************

به تو گفتم زنده ام

با نفس خیال چشمات

چشات هم تنهام گذاشتن

حالا من موندمو اشکو بغز و آه و تک ستاره تو و من

 

مگه بهت نگفته بودم

بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا روزگار من بعد سفر کردن تو

طناب داره

تیغ و میکشم رو رگهام

می پاشه خونم رو عکس هات

نتونه سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکام

 

*******************************

 

بعد از رفتنت :
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ؛
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم .
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خوررشید وا کردم .
نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم .
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ؟
تا کی ؟
برای چه ؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت ! من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای تو دعا کردم
و بعد از رفتنت . . .
دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توأم . . . . برگرد
!

******************************************

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج از دریا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد از تو این زندگی زیبا نبود

 

***********************************

 

مثل روز برایم روشن است:

بگذار ازتنهایی این روزهای بی تو بگویم. کم کم دارم باور می کنم که بی تو باید زندگی کنم.

وطناب آرزوهایم راازبام آمدنت ببرم.تورفتی و من شاعر شدم. چه اهمیتی داردکه شعرهای

مرا نمی خواهی یا اصلا مرا نمی خواهی تمام ترانه هایم فدای غرورت دلم روشن است که

یک وقت شایدروز شاید شب تو ازمیان بلور اشک هایم ظهور میکنی دلم روشن است که دلت

برای من تنگ می شود

. می بینی چقدر دلم خوش است به خیالت بگذار بگویم که هنوز ازاین دلبستگی ساده دل

نبریدمبا اینکه مثل روز برایم روشن است که خیال روشن آمدنت رابه تاریکی گور خواهم برد

فقط خواستم ازتوبگویم برای آخرین بار تانگویی که عشقم رنگ تکرار داشت

*************************************

 

 

اگه من

 

اگه من یه بارديگه دنيا بيام

 

اگه من یه بار دیگه بزرگ بشم

 

 خواستم دوباره یه بار دیگه عاشق بشم اگه

 

باز میام سوارهمون اتوبوس  مي شم

 

 تا شاید تو لیست بلوتوثم  یه بار دیگه جوجو خودمو ببينم

 

 باز میام عقــربه های چشمامو

 

به روی ساعته دو  کوک مي كنم

 

و در آن لحظه که پلکام روی هم

 

 لحظه که قلبم تاپ وتوپ و در آن

 

 لحظه که فکرم همه تو و در آن

 

 ************************************

 

 

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.

 

از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

 

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.

 

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

 

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.

 

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .

 

حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.

 

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.

 

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

*******************************

+ نوشته شده درجمعه 7 دی1386 10:1 توسطعلیرضا مهسا |


 

به دنيايي كه نامردان عصا از كور مي دزدند

 

 

من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

 

 

يكي را دوست ميدارم

 

ولي افسوس كه او هرگز نميداند ...

 

نگاهش ميكنم

 

تا از نگاهم بداند كه او را دوست ميدارم

 

ولي افسوس

 

كه او هرگز نگاهم را نمي خواند .

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:7 توسطعلیرضا مهسا |


 داشتم تو يه جاده ميرفتم

 

كه چشمم خورد به يه تابلو

 

كه روش نوشته بود :

 

دوست داشتن دل ميخواد نه دليل ...

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:4 توسطعلیرضا مهسا |


 

ميدوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟..

 

لبخندي كه بي اراده روي لباي يه عاشق نقش مي بنده

 

تا در نهايت سكوت فرياد بزنه :

 

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:4 توسطعلیرضا مهسا |


 

یکی را دوست میدارم ...

 

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارند !

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات

سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه

نمیتوانم دستانش را بفشارم !

یکی را دوست میدارم  بیشتر از هرکسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

یکی را دوست میدارم که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ،

او برایم یک دنیاست !

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! 

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و

 دلتنگی اش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست میدارم ،کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست

که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل عاشقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت

سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که

 بگذرم برای من عزیزترین است !

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد !

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم بی بهانه دوست میدارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام

جا دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی

نیز دوست نمیدارد !

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگی ست اما ..........

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !

 

 

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:3 توسطعلیرضا مهسا |


من فقط یک پنجره می خواهم

 

پنجرهای که بتوان از آن دنیا را سبز دید ..

 

من فقط یک قلم می خواهم

 

قلمی که بتوان با آن غم های دنیا را خلاصه کرد ..

 

من فقط یک لانه می خواهم

 

لانه ای که بتوان خود را با تنهایی درآن حبس نمود ..

 

من فقط تو را می خواهم

 

تویی که اینک مرا در مرداب غم تنها نگاشتی ..

 

سالهاست دلتنگت خواهم ماند

 

می دانم بر نخواهی گشت اما چاره ای نیست ..

 

خنده ای نیست ..

 

عشقی نیست

 

آنچه مانده است

 

دو چشم خیس و یک قلب نا آرام با گیتار شکسته ای

 

که صدایش قلبم را می لرزاند ..

 

می دانم نخواهی آمد

 

من پنجره ای می خواهم که از آن بتوان تو را دید ..

 

با تو بود ..

 

با تو خندید ،

 

خدایااااااااااااا

 

فقط یک پنجره برای شروعی دوباره

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:3 توسطعلیرضا مهسا |


 

چند تا دوسم داري ؟

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري

يه عدد بزرگ ميگفتم...

ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري ؟

گفتم : يکي !!

ميدوني چرا ؟ چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ...

دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين !

ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه

پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ...

پس اينو بدون از الان تا هميشه : يکي دوست دارم

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:1 توسطعلیرضا مهسا |


 

 

در دور دستها کسي را مي شناسم که قلبي به وسعت دريا دارد ،


چشمهايش امتدادي ازغمگين ترين غروب خورشيد زندگيشه ،


تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي بهاري است ،


دستهايش به اندازه ي تمام کهکشانها جاي دارد و قدمهايش در ابتداي


زندگيست او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم نگاههايي مملو از

 

ياس محبت او را که با تمام رودها برادر است ، او را که وجودش سرشار

 

 از آبي بيکران است ، او را که همراه نسيم صبا مي وزد، آري او را مي شناسم

 .
در دور دستهاست ولي دور دستي که همين نزديکيهاست ،


خانه اش پر از سادگي و صفا ، کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم ،


او نيمه پنهان و روح گمشده ي من است، آسمان خانه اش هميشه آبي باد .

 

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:1 توسطعلیرضا مهسا |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 3:0 توسطعلیرضا مهسا |


+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 2:51 توسطعلیرضا مهسا |


یکی بود و یکی نبود

 

فقط یکی بود که خودش بود و دیگری نبود

 

یکی بود و یکی نبود

 

اون یکی بود و غیر از اون هیچکس نبود

 

یکی بود و یکی نبود

 

غیر از خدا هیچکس نبود

 

یکی بود و یکی نبود

 

مثل تو مهربون هیچکس نبود

 

یکی بود و یکی نبود

 

مثل تو بخشنده و بی منت اصلاً نبود

 

یکی بود و یکی نبود

 

بزرگتر از تو مگه کسی بود

 

یکی بود و یکی نبود

 

قادرتر از تو مگه کسی هست

 

یکی بود و یکی نبود

 

به غیر از تو اگه کس دیگه ای بود اونوقت تکلیف من چی بود

 

اگه بخشنده نبود تکلیف چی بود

 

اگه مهربون نبود اوضاع چی بود

 

یکی بود و یکی نبود

  

از اون اول یکی بود وآخرم همون یکیه

 

آره یکی بود و یکی نبود

 

خدا بود و خدا بود و خدا بود

 

یکی بود و یکی نبود

  

اون یکی من بودم که بد بودم و اون یکی تو نبودی

 

یکی بود و یکی نبود

 

اونیکه همیشه تو رو فراموش کرد من بودم

 

اونیکه منو فراموش نمیکرد تو بودی

 

یکی بود و یکی نبود

 

اونیکه عهد شکست ، خیانت کرد من بودم

 

اونیکه صبور بود و دلش شکست تو بودی

 

یکی بود و یکی نبود

 

اونیکه گفت عاشق تو ، دروغ می گفت من بودم

 

اونیکه هم عاشق بود و هم معشوق تو بودی

 

یکی بود و یکی نبود

 

اونیکه دلش سیاه بود من بودم

 

اونیکه قلبش تموم دنیا بود تو بودی

 

کاشکی همیشه یکی باشه و این یکی نباشه

 

کاش همیشه این یکی بود و من نبودم

 

کاش فقط اون باشه و هیچکس نباشه

 

لااقل کاش منو تو یکی بشیم تا اینجور نشه

 

کاش میشود با هم باشیم تا اون روزی که این دنیا باشه ...

 

 

 

 

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 2:50 توسطعلیرضا مهسا |


آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 2:2 توسطعلیرضا مهسا |


  بوسه

 

  دردو چشمش گناه می خندید

 

  بر رخش نور ماه می خندید

 

  در گذرگاه آن نگاه خموش

  

  شعله بی پناه می خندید

 

 

  شرمناک وپرازنیازی گنگ

 

 با نگاهی که رنگ مستی داشت

 

 در دو چشمش نگاه کردم وگفت:

 

 "باید ازعشق حاصلی برداشت."

 

 

 سایه ای روی سایهای خم شد

 

 در نهانگاه رازپرور شب

 

 نفسی روی گونه ای لغزید

 

 بوسه ای شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:58 توسطعلیرضا مهسا |


4boijax.gif

من به درماندگی صخره و سنگ
 
من به آوارگی ابر ونسیم
 
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 
شعر چشمان تو را می خوانم
 
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:50 توسطعلیرضا مهسا |


یكی بود یكی نبود یه دروغ كهنه بود

یكی موند یكی نموند

حرف راست قصه بود

یكی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یكی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا

اونكه موند ریشه پوسوند ،دلشو غصه سوزوند ،نالش از دیوه نبود، پشتشو دوری شكوند

زیر آوار جفا ،دل دادش به هر بلا ،با همه عشق و وفا ،راهی شد تو قصه ها

اونكه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت قصه ها به سر رسید

اون به عشقش نرسید هیشكی خوابشو ندید، گل یادشو نچید گم شدش تو قصه ها، توی شهر عاشقا

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:49 توسطعلیرضا مهسا |


لالالالا بخواب دنیا خسیسه

  واسه کمتر کسی خوب مینویسه

  یکی لبهاش همیشه غرق خندست

 یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه..

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:48 توسطعلیرضا مهسا |


شبی پرسیدم از خود ؟ هستی ام چیست؟

  بجز اشک و نیازو یادو تقدیر

  و حالا با صداقت مینویسم

 همین هایی که من دارم فدایت

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:47 توسطعلیرضا مهسا |


پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم



------------------------------------------------------------------------

دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف


سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:30 توسطعلیرضا مهسا |


دوس داشتن دل ميخواد نه دليل پس من دوووووووستون دارم بي دليل

***********

هيچکس لياقت ديدن اشکاي تو رو نداره اوني که داره هيچوقت اشک تو رو در نمي اره

***********

الهي مورچهگازت بگيره شامپو بره تو چشمات مگس بره تو گوشت اگه قراموشم کني!!!!!

*********

ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد

*****

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

*****


مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

*****


زندگي شهد گل است
ميخوردش زنبور زمان
آنچه مي ماند از آن
عسل خاطره هاست...


*****



نشنو از ني ني حصيري بينواست

بشنو از دل دل حريم کبرياست
ني بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ي دلبر شود...


آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
*****

+ نوشته شده درجمعه 30 آذر1386 1:12 توسطعلیرضا مهسا |



قالب و كدهاي جاوا

DESIGN BY :MINOS X


صفحه نخست
ارتباط با ما




86/10/08 - 86/10/14

86/10/01 - 86/10/07
86/09/22 - 86/09/30
86/09/05 - 86/09/21
86/09/08 - 86/09/14
86/09/01 - 86/09/07
86/08/22 - 86/08/30




    آمار بازدید:

نظر یادتون نره

RSS


بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس


منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com